خدایا شکرت هزار هزارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا که بچم سالمه
مامان جون اومدم برات بنویسم که خدا خیلی دوستم داشته تو فرشته نازو بهم هدیه داده بعداز بعد 18سال که داداشی بدنیا اومد ایلیا مامان هم در تاریخ 7/8/1390در بیمارستان باصورت زیبا از دل مامانی بیرون اومد
حالا هم برای شمامی نویسم هم برای دوستان گلمم که به وبلاگ پسری میان سر بزنند
اولین پسرمو خدا بهم در سال 73 داداسمشو امید گذاشتم بعد از اومدن گل پسرم تصمیم داشتم به هیچ عنوان فرزند دیگه نیارم اخه خیلی برام سخت بود ودوست داشتم امیدم یکی یک دانه باشه چراغ خونه باشه تا سال 90در چنین روزی یعنی اول خرداد مامانی فهمید حامله هست (خودمونیم بابای خیلی بچه دوست داشت میگفت یه دونه خیلی کمه ولی مامانی موافق نبود مامان جونم خودت شرایط ومشکلاتم را میدونی ) مامانی فکر میکردم دیگه تو سن بالا حامله شدن خیلی خطرناکه اخه من بالای 40سال سن داشتم حالا بگذریم مامانی رفت دکتر اخه من دو سالی بود پری نا منظم شده بود چند ماه نمی شدم رفتم دکتر دارو وامپول میداد دوباره منظم می شد بعد از یه مدت دوباره نامنظم می شد مامانی دیگه بی خیال شد دکتر هم گفت شاید یایسگی زود رس داری میشی به خاطر همین مامانی بی خیال شدتا اینکه در روز اول خرداد سال 90دکتر بی بی چک گذاشت گفت خانم حامله ای داشتم شاخ درمی اوردم به بابای زنگ زدم اونم سریع امد مطب بعد سونو نوشت در سونو مشخص شد آخر هفته16یعنی اواخر ماه چهارم هستی خیلی ناراحت ونگران شدم دکتر بهم خیلی استرس دادگفت تو سن بالا احتمال بچه عقب افتاده ومنگول باشه خیلی زیاده منم با هزار نگرانی اومدم خونه ودعوا باهمسرییییییییییییییییییی کارم یه مدت شده بود گریه خلاصه کلی نذر نیاز کردم که خدایا بچم سالم باشه
بگذریم خیلی عذاب کشیدم ومصیبت دیدم (بخاطر فوت خاله بزرگه)
تازه دکترم گفته بود اگه بچه منگول باشه باید بیایی غیر قانونی کورتاژت کنم
بعد از کلی ازمایش غربالگری وسلامت جنین گفت سندروم نی نی پایینه باید بری ازمایش امینو سنتز منم باهمسری اومدیم تهران ازمایشگاه دکتر کریمی نژاد ازمایشو دادیم خدارا شکر حدود50روز طول کشید تا جوابشو دادن وتلفنی بهم گفتند که بچتون سالم سالم هیچ نگران نباش نینیت گل پسرههههههههه خدا راشکر 99درصد سالمه بازم کمی نگران بودم دعا می کردم وقران زیاد می خوندم ولی اصلا حال وحوصله نداشتم
مامانی منم اومدن تو را به هیچکی نگفتم وقت به یکی از همکارام وداداشی وبابای
اخه خجالت میکشیدممممممممم بگم قلمبه شده بودم
تا اینکه ماه هشتم خاله کوچیکه فهمید اونم خانم منشی دکتر به دختر دایم گفته بود اون خانم هم زنگ زد به خاله مزده گانی داده بود خلاصه خاله هم به بقیه خواهر وبرادروتازه خواهر های بابایی دو هفته مونده بود به بدنیا اومدنت فهمیدن خیلی خوشحال شدن
این گفته دادشیه میگه مامانی خالم دونست عالم دونست( منظورش به خاله می باشدکه همه را خبردار کرده)
همه فامیل واشنا ازحامله شدنم و اومدن گل پسرییییییییییییییی خیلی خوشحال وخدا راشکر کردن
خدیا شکرت که پسرم سالممممممممممممممممم سالمه
خاطرات زایمانم در قسمتهای بعدی می نویسمممممممممممممممممممم


خدایا شکرت هزار هزارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا که بچم سالمه
